مثالی کوچک اما...

 زندگی زیباست دوست من
اگر باور نمی کنی , لحظه ای را تصور کن که
آدامست می پرد توی گلویت ،نفست می گیرد و صورتت سیاه می شود
 و حس می کنی الان است که بمیری
داغ میشوی و همه جای تنت را عرق سردی می پوشاند
دستت را به هر چیز که نزدیکت باشد چنگ میزنی و چشمانت از حدقه می زند بیرون 
 آنوقت کسی می زند به پشت   "  گرومب " و همان تکه کوچک آدامس از حلقومت می پرد بیرون 
  
و بعد با تمامی وجودت نفسی عمیق میکشی
و اگر ذره ای احساس داشته باشی حس می کنی که
 زندگی چقدر زیباست

جمال زیبای حق

خداوند منشا تمام زیبایی‌ها است و همه جهان را زیبا آفریده است و در قرآن کریم نیز این موضوع را گوشزد نموده است. (انّا جعلنا ما علی الارض زینۀ لها لنبلوهم ایّهم احسن عملا)؛ ما آنچه روی زمین است زینت آن قرار دادیم برای آزمایش مردم تا ببینیم کدام نیکوتر عمل می‌کنند.
زمین مانند تابلویی است که طرح‌ها، نقش‌ها و اثرهای هنری با ارزشی روی آن نقش بسته است.
 
 
قرآن کریم زیبایی‌های زمین را اثری از آفریدگار نقش‌آفرین و نیز وسیله‌ای برای خداشناسی و رسیدن به نقاش هنرمند آن می‌داند؛ از این رو می‌فرماید: ما آنچه روی زمین آفریدیم (انواع گل‌ها، باغ‌ها، کوه‌ها، دشت‌ها، نهرها، جنگل‌ها، دریاها، گیاهان، درختان، پرندگان، جانوران و ...) وسیله‌ای قرار دادیم تا آزمایش شوید، تا ببینیم چگونه رفتار خواهید کرد. [و چقدر از آنها در راه رسیدن به مقصود بهره خواهید جست].
 
 
این آیه شریف، بشر را به تفکر وا می‌دارد که به اطراف خود، دقیق و خردمندانه بنگرد؛ و به همه زیبایی که روی زمین وجود دارد نگاه کند، سپس به نقاش و آفریننده آن، آفرین بگوید و او را بشناسد و با عبور از این زیبایی‌ها به زیباآفرین برسد و دل را از زیبایی‌های معنوی و الهی پر سازد.

زشتی و زیبایی

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریا با دیدار کردند و به هم گفتند: "برویم  و در دریا تن بشوییم." آنها برهنه شدند و در آب شنا کردند.

پس از مدتی، زشتی به ساحل برگشت و لباس های زیبایی را به تن کرد و رفت.

زیبایی نیز از دریا بیرون آمد، جامه ی خویش را نیافت. او از برهنگی خویش بسیار شرمگین بود، ناچار خود را با جامه ی زشتی پوشاند و به راه خود رفت.

و تا همین امروز، مردان و زنان یکی از آن دو را جای دیگری می گیرند.

اما هنوز افرادی هستند که سیمای زیبایی را دیده اند، و او را صرف نظر از جامه اش، می شناسند. بعضی ها هم چهره ی زشتی را می شناسند، و لباس ها، او را از چشم اینان پنهان نمی دارد.

خدا

سنگینی باری که خدا بر دوش ما می گذارد آنقدر نیست که کمر ما را بشکند ولی آنقدر هست که ما را برای دعا به زانو در بیاورد.

مهربانترین مهربانان

 *********************************************************

گفتم : خدای من ، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا برشانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر ازهرچه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی برزنگارهای روحت ریختم تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ،توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .
گفتم : پس چرا آن همه درد دردلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی ، چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا ، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت ...

 

اکسیر من

وضعيت بحراني دنيا، وضعيت طبيعي دنيا است. شما در اين وضعيت بحراني که شکل عادي به خود گرفته است روحتان را با چه آرام مي‌کنيد؟ آرام بخش روح شما چيست، مکان‌هاي زيارتي، ديدن يک عکس، خواندن کتاب، پهلو گرفتن کنار ماسه‌هاي ساحل و يا...؟


هيچ وقت اين نصيحت استادم را از ياد نمي‌برم که مي‌گفت: هر وقت خواستي از تمام گرفتاري‌هاي دنيا رها شوي از مسکن روحت استفاده کن. اين تحويز هميشه مورد استفاده قرار گرفت.مدتها در پي پيدا کردن آن بودم که تسکين‌دهنده من چيست؟ فراوان کندوکاو کردم و هزاران مورد را امتحان. از مدرن‌ترين وسيله‌يي که در اختيار داشتم تا قديمي‌ترين آن. بعد از کمي تأمل و تفکر و تحقق دروني يافتم تنها موردي که مسکن روحم مي‌شود سال‌هاست در کنارم زيست مي‌کند.آچار فرانسه‌ ای که همه مي‌توانند به وسيله آن به سعادت برسند. آن آچار فرانسه، آن معلم و دبير دلسوز، اکسير شفابخش، عنصري است به نام نوشتن.بالاخره يافتم آن گوهر مقصود را. ديگر خيالم آرام گرفت که اکسيرم را پيدا کردم. مي‌توانم خودم را با آن تسکين دهم. هميشه فکر مي‌کردم که تسکين‌دهنده‌ها خيلي فراتر از نوشتن هستند اما بعد متوجه شدم که کوچک‌ترين چيزها گاهي مي‌توانند نقش‌هاي بزرگي را ايفا کنند.

یک دوست خوب*لحظه جادویی*

زندگی نمود یک جادوست که اگر قهرمانانه به تصویر کشیده شود به یک افسانه مبدل خواهد شد.

**********************************************************************

هر روز خداوند همراه با خورشید لحظه ای به ما ارزانی می

دارد که در آن امکان تغییر آنچه که موجب بدبختی ماست وجود

دارد. هر روز ما وانمود می کنیم که متوجه وجود این لحظه

نیستیم. وانمود می کنیم که امروز شبیه دیروز وشبیه فرداست...

اما کسی که متوجه روزی که در آن زندگی می کند هست, آن

لحظه جادویی را کشف می کند. لحظه ای که در آن همه اقتدار

ستاره گان در ما نفوذ می کند و به ما اجازه می دهد که معجزه

کنیم. لحظه جادویی به ما کمک می کند تا تغییر کنیم. ما را برمی

 انگیزد تا به جستجوی رویاهایمان برویم.

بدبخت کسی است که از خطر کردن می ترسد او هرگز

 سرخورده نمی شود, ناامید نمی شود و مانند کسی که در

جستجوی تحقق رویاهایش زندگی می کند, رنج نخواهد کشید. اما

هنگامی که به گذشته نگاه می کند چون همواره به جایی می رسیم

که به گذشته نگاه می کنیم, قلبش به او خواهد گفت :((
با معجزه

هایی که خداوند در مسیر تو قرار داده بود چه کردی؟ آنها را در

اعماق چاله ای به خاک سپردی چون می ترسیدی که از

دستشان بدهی ؟ و حالا آنچه برایت باقی مانده, این است:

اطمینان به اینکه زندگیت را از دست داده ای ؟ بیچاره کسی که

این کلمات را از قلبش بشنود. آنوقت به معجزه ایمان خواهد

آورد اما لحظات جادویی حیات او دیگر طی شده اند.
))

زندگانی

 زندگی...

زندگی یک ارزوی دور نیست

زندگی یک جست و جوی کور نیست

زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!

                                         زندگی کن زندگی افسانه نیست.

رازهایی برای رسیدن به حقیقت زندگی

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت:

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید:

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.

حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

 

رازهایی برای رسیدن به حقیقت زندگی

راز اول:‌

تمامی آن‌چه به منظور خوشحالی و خوشبختی واقعی بدان نیاز داریم، در درون ماست.


راز دوم:

تصویر ذهنی درست از خود، ما را به حقیقت زندگی هدایت می‌کند. هر انسانی، یک تصویر ذهنی از خود دارد که من کیستم و چه می‌توانم انجام دهم. تصویر ذهنی هر انسانی، پایه‌ی اصلی شخصیت و رفتار‌های اوست. به‌عبارت دیگر، تصویر ذهنی ما از خود، نشانه‌ای از احساس فضیلت و بزرگی ماست و نشان‌می‌دهد که چه کارهایی از ما ساخته است‌ و چه کارهایی از ما ساخته نیست. انسان‌ها حقیقت زندگی را با تصویرهای ذهنی خود‌ می‌سازند. آری تصویر ذهنی زیبا از خود، موفقیت‌ها را می‌سازد و موفقیت‌ها، باعث بهتر شدن تصویر ذهنی انسان از خود می‌گردد. تصویر ذهنی ما از خودمان، نمادی از مجموعه‌ی باورهای ما در فضای زندگی است.


راز سوم:

هدف زندگانی، آن است که تمام توانایی‌های بالقوه‌ی خود را به‌عنوان یک انسان خود‌شکوفا‌ بشناسیم و آن‌ها را شکوفا کنیم و بهترین خویشتن خویش را از خود ظاهر کنیم و به بیش‌ترین رشد و شکوفایی برسیم.

ستاره

Stars Glitters

هر وقت تنها شدي ستاره هارو بشمار.                                          

معجزه

من نمی دانم

و همین درد مرا سخت می­آزارد

که چرا انسان، این دانا، این پیغمبر در تکاپوهایش

چیزی از معجزا آن سوتر ره نبرده است 

  به اعجاز محبت!

چه دلیلی دارد؟     چه دلیلی دارد؟

که هنوز مهربانی را نشناخته است؟

 و نمی­داند در یک لبخند چه شگفتی­هایی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا خوب بودن- به خدا سهل­ترین کار است

ونمی­دانم که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه است؟

و همین درد مرا سخت آزرده است.

یادواره

چه بسیار دلهایی که می پرستند و نیکی می ورزند و پرستش و تقوی و نیکی نیز در آنها زشت و آلوده و پلید است.


و چه دلها که عشق می ورزند و گناه می کنند و خطا و هوس و گناه نیز در آنها زیبا و پاک و زلال است.

                                                                                                   دکتر علی شریعتی

کعبه دل

کعبه را گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟ ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم .