داستان شطرنج

شطرنج

وزیر سوخته / سرباز و حرکتی ساده
" دوباره حضرت حاکم به کیش تن داده "
بمات ! / یواشتر / یه کمی تحمل کن
کسی که می زنی اش سالهاست افتاده
سیاه می شوم از مهره ای که دیر رسید
سیاه می شود از امتداد یک جاده
و شاهِ بی ملکه / کجا/ فرار/ کجا ؟
به سمت کشتی امنی که پشت این بادِ
مچاله سمت زنی می روم/ شبیهِ سگی
که می کشید خودش را به توله ی ماده
و بو کشید زنی را که خوب می دانست
عروس حجله ي تابوتِ تازه دامادِ
مرا ببند / عروسم / ببند محکمتر
ببند شاه خودت را به میل / قلاده
مرا بساز ، بسوزم ، بمات ، خردم کن
مرا بریز/ مثل یاس / روی سجاده
همیشه مات شده/ پادشاه ِ هجده قرن
بدون بی بی تو / بی وزیر... شهزاده

مثال حسرت انسان

تمثیل

مثال حسرت انسان به ميوه ي نارس

سفر به آخر خط روي بالهاي مگس

سفر به هيچ كجاي جهان ِ  بي مقدار

سفر به فلسفه هاي سترون و كشدار

شبانه پا شدن از تخت خوابهاي تكي

به ياد حسرت يك عشق بازي ِ الكي

كلافه گشتن يك قرص توي كمد

كلافگي ِ فكر نئشگي/ در خود

به " حبّ ِ " تلخ تر از/ گرم ِ خواب شدن

خودي شدن / ذوب در انقلاب شدن

به ائتلافهاي سياسي ِ هيچ و همه

شعار ِ حزب فقط " حزب ِ وحدت ِ كلمه "

تقيه كردن ِ از يك دروغ بنيان كن

تقيه كردن ِ از سنگسار چندين زن

گذشتن ِ از گريه ها / بلوف / خنده

گذشتن ِ از ترسهاي آينده

ادامه نوشته

نازکن

 

ای ناز  ناز  نازنین  با  نازنینان ناز   کن 

 

                      از   ما رفیقان درگذر با نارفیقان ناز کن

 

ای راز باز پر طنین  با  نکته دانان  یار شو

 

                     از   بزم پیران  درگذر با نوجوانان ناز  کن

 

ای   ساز ناز دلنشین با دلنوازان  راز  گو

 

                   از  ما خموشان درگذر با عندلیبان ناز  کن

 

ای  شاهباز  در کمین با بی نوایان یار شو

 

                   از  ما گدایان  درگذر  با شهریاران ناز  کن

 

ای جان جان عارفان بر شعر مومن ناز کن

 

                   از ما عزیزان درگذر با  جان جانان ناز  کن

گنجشک

جهان

....چشم تری 


...دارد که انگار...دل


  ناباوری دارد که انگار...


.. ولی من، هر چه بی


     .. گنجشک باشم/


.............دلم بال و


             ... پری دارد


....................که انگار... 

شهرآهن و دود

به باران ها تنت را می فروشی؟


بهار دامنت را می فروشی؟


به گنجشکان شهر آهن و دود


گل پیراهنت را می فروشی؟

قفس

من و تو هیچکس را دوست داریم


بهار خار و خس را دوست داریم


نمی کوچیم از این غربت، من و تو


هوای این قفس را دوست داریم

جان مریم

جان مریم


 


1


 

برایش از غم دنیا بخوانی


 

و از احساس آدم ها بخوانی


 

دلش می خواست این گنجشک تنها


 

برایش جان مریم را بخوانی 


 

2


 

هم از شادی، هم از غم جان مریم!


 

هم از باران نم نم... جان مریم!


 

دل گنجشک ها تنگ است، ای کاش


 

بخوانی جان مریم...


 

..................................جان مریم...


 

آسمان وضع بدی دارد

زمین دور تو می چرخد چه شوق ممتدی دارد

کدام آدینه تا آواز آمد آمدی دارد

 

نیستان در نیستان، این مزامیر زبور کیست؟

به آهنگی حجازی نغمه های ممتدی دارد

 

چه فرقی می کند، انجیل هم رد بهار توست

کلیسا با تمام شوق، زنگ معبدی دارد

 

از آن بالا ببین صحرا به صحرا خشکسالی را

چقدر ابر سترون، آسمان وضع بدی دارد

 

کجای خاک مثل جمکران بوی ظهور توست؟

تمام جاده اینجا از نفس هایت ردی دارد

 

در ایوان شهید هشتم اما فکر می کردم

خراسانی تر از چشم تو دنیا مشهدی دارد؟

 

از این سمت آسمان حتی تماشایی تر است انگار

که خاک از تپه های نرگس اینجا گنبدی دارد

 

صدایت می کند: هوشیدر زرتشت من برگرد

سپند شوق بر آتش به نامت موبدی دارد

 

خدایا خون زیتون زارها شرب الیهود کیست؟

مسیح آنجا شهیدان بدون مرقدی دارد

 

درو کردند پی در پی تبسم های صحرا را

کویر از چشم هایت التماس بی حدی دارد

 

تو آن طاووس فردوس برین هستی که کافر نیز

خط و خالت که می بیند به لب ها " اشهدی‌" دارد


به دریا چشم می دوزم، دعای ندبه می خوانم

ببین شورت که می آید عجب جزر و مدی دارد

خرم آن روز

 

خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم

راحت جان طلبم واز پي جانان بروم

گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب

من به بوي سر آن زلف پريشان بروم

چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت

به هواداري آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت

با دل زخم كش و ديده گريان بروم

نذر كردم گر از اين غم بدرآيم روزي

تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم

به هواداري او ذره صفت رقص كنان

تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون

همره كوكبه آصف دوران بروم

یک شعر زیبا از سهراب سپهری

                                                          
زندگی با همه‌ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به جزا دادن و افسوردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی جنبش  جاری شدن است

از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا میداند
 
 
Zendegy bahameye vosate khish
 
mahfele sakete qam khordan nist
 
haselash tan be jaza dadanu afsurdan nist
 
zendegy khurdanu khabidan nist
 
zendegy junbeshe jari shodan ast
 
az tamashagahe aqaz hayat ta bejaee ke khuda midanad

(sohrab sepehri)
 

در انتظار صبح

**شعری در وصف خدا**

پيش از اينها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد كنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره ، پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او ، آسمان
نقش روي دامن او ،كهكشان

رعد وبرق شب ، طنين خنده اش
سيل وطوفان ،نعره توفنده اش

دكمه ي پيراهن او ، آفتا ب
برق تيغ خنجر او ماهتاب

هيچ كس از جاي او آگاه نيست
هيچ كس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان ،دوراز زمين

بود ،اما در ميان ما نبود
مهربان وساده وزيبا نبود


در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم، ازخود ، ازخدا
از زمين ،از آسمان ،ازابرها

زود مي گفتند :اين كار خداست
پرس وجوازكاراو كاري خداست

هرچه مي پرسي ، جوابش آتش است
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تاشدي نزديك ، دورت مي كند

كج گشودي دست ، سنگت مي كند
كج نهادي پاي ، لنگت مي كند

با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو وغول بود

خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهاي سركشم

دردهان اژدهاي خشمگين
بر سرم باران گرزآتشين

محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده ي خشم خدا ...

نيت من ، درنماز و در دعا
ترس بود و وحشت ازخشم خدا


هر چه مي كردم ،همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ ،مثل خنده اي بي حوصله
سخت ، مثل حل صدها مسله

مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست دردست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر

درميان راه ، در يك روستا
خانه اي ديدم ، خوب وآشنا


زود پرسيدم : پدر، اينجا كجاست ؟
گفت ، اينجا خانه ي خوب خداست!

گفت :اينجا مي شود يك لحضه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند

با وضويي ، دست و رويي تازه كرد
با دل خود ، گفتگويي تازه كرد

گفتمش ، پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا ، در زمين ؟

گفت :آري ،خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني

خشم ،نامي از نشانيهاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست

قهر او از آشتي ، شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستي را دوست ، معني مي دهد
قهرهم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود ، قهر نيست
قهري ا وهم نشان دوستي است...

تازه فهميدم خدايم ،اين خداست
اين خداي مهربان وآشناست

دوستي ، از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر

آن خداي پيش از اين را بار برد
نا م او را هم دلم از ياد برد

آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي ، نقش روي آب بود

مي توانم بعد ازاين ، با اين خدا
دوست باشم ، دوست ،پاك وبي ريا


مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره ي دل را برايش باز كرد

مي توان درباره ي گل حرف زد
صاف وساده ، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره ، صد زهاران راز گفت

مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سكوت آواز خواند

مي توان مثل علفها حرف زد
با زباني بي الفبا حرف زد

مي توان درباره ي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت

مثل اين شعر روان وآشنا :
« پيش از اين ها فكر مي كردم خدا ...»

قیصرامین پور

شعری به سبک «بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...»

شعری به سبک «بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...»
اثر فریدون مشیری

برگرفته از کتاب این جویبار جاری

********************************
بی تو ای برق، شبی باز از آن کوچه گذشتم
«همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم»
بند رخسار تو در رفت ز تنبان نگاهم
 چاله آمد سر راهم
پای بی‏صاحب من «زرت» در آن چاله فرو شد
 هیکل گنده‏ی مخلص دمرو شد.


در تهی خانه‏ی جیبم، غم قبض تو درخشید
بر سماورکده‏ی نفتی ذهنم،
قوری یاد تو ای برق خروشید،
چایی خاطره جوشید!
«یادم آمد که شبی با تو از آن کوچه گذشتم»
 پی دیوار نگشتم.
توی آن چاله‏ی لوله کشی آبکی گازِ فزرتی،
  نفتادم، نفتادم.
با تو گفتم که تو گه گاه کجایی؟
وصل ناگشتن از آن به که بیایی و نپایی
لامروت، تو مگر دشمن مایی؟
«من ندانستم از اول، که تو بی‏مهر و وفایی!»


بغض در سیم تو پیچید
نور در چشم تو ماسید
اُفت ولتاژ تو افزود بر اندوه نگاهت،
یادم آید که تو گفتی:
 برق، آیینه‏ی آب گذران است
 همه تقصیر از آن آب روان است
تو که امروز چو مجنون ز پی لیلی برقی،
باش فردا که تو را خشک، دهان است... !
سیل بر ریش تو خندید
اشک از مشک تو غلتید
موش شب، جیغ بنفشی زد و نالید.


باز گفتی که مکن عیب، تو بر ما
پنج سال دگری صبر بفرما!
آش تولید شود پخته زکشک و نخود و لپه‏ی صنعت!
ـ نصب کن آینه در هر طرف خود ـ
همه چیزی شود آن روز فراوان!
فقط از «برق» کمابیش خبر نیست!


نور زرد سخنت خورد به آیینه‏ی گوشم
 بست یخ، نقطه‏ی جوشم
پای غم رفت به دمپایی جانم...!
پی سنگی همه جا گشتم و گشتم
پرت کردم به تو آن سنگ و تو را لامپ شکستم
با تو گفتم: دگر از خیر تو ای برق، گذشتم.
«یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم...
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‏های دگر هم،
نه گرفتی تو دگر از من بیچاره خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!»

متن ترانه فاصله ها اثر علی لهراسبی

اگه فاصله افتاده
  اگه من با خودم سردم
    تو کاری با دلم کردی
      که فکرشم نمی‌کردم
چه آسون دل بریدی
  از دلی که پای تو گیره
    که از این بدتر هم باشی
      واسه تو نفسش میره
نمی‌ترسم اگه گاهی دعامون بی‌اثر می‌شه
  همیشه لحظه آخر خدا
     نزدیکتر می‌شه
تو رو دست خودش دادم
  که از حالم خبر داره
    که حتی از تو
      چشماشو
      یه لحظه بر نمی‌داره
تو امید منی
  اما
  داری از دست من می‌ری
  با دستای خودت داری
    همه هستیمو می‌گیری
دعا کردم تو رو باز هم
  با چشمی که نخوابیده
  مگه می‌ذاره دلتنگیم
    اگه گریه امون میده
مریضم کرده تنهایی
  ببین حالم پریشونه
    من اونقدر اشک می‌ریزم
      که برگردی به این خونه
حسابش رفته از دستم
  شبایی رو که بیدارم
    شاید از گریه خوابم برد
    درها رو باز... درها رو باز
    می‌ذارم
نمی‌ترسم اگه گاهی دعامون بی‌اثر می‌شه
  همیشه لحظه آخر خدا
     نزدیکتر می‌شه
تو رو دست خودش دادم
  که از حالم خبر داره
    که حتی از تو
      چشماشو
      یه لحظه بر نمی‌داره

تماشا

گفته بودی که چرا محو تماشای منی   

آنقدر مات که يکدم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر زدنی

 

نگاه تو

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

ارزش انسان

                        

                                                   حمید مصدق
                                                               ارزش انسان
                                                                     از منظومه: سالهای صبوری


دشتهای آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم


گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف کین پوشانده ست


هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست


و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست .

.......

اگـرچــه از غــم دوری شـکسته ام، سردم
و مـثل بــغـض خزان، در درون خود زردم
مــبـاد خــسـتــه بـبـیـنـم نــگـــاه خـوبــت را
مــبـــاد درد تـــو آیــد بــــه روی صد دردم
تــو نـور قـبـلـه پــروانـــه هــای جان سوزی
که من به دور وجودت همیشه می گردم
بخوان که بشکفد احساس این غزل امشب
بـبـیـن! بــــرای گــلــویــت تـــرانــه آوردم
اگرچه غم زده هــستم و می روم از دسـت
نـبـود، گـر غم عشقت بگو، چه می کردم
تـمــام گــریــه مـــن، نــذر ایـنـــکــه بازآیی
وبـشـکـفـد غــزل از قـلــب زار شب گردم

پری سان

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

 همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند


ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند


گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند


آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند


عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند


خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد


عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد...

زندگانی

 زندگی...

زندگی یک ارزوی دور نیست

زندگی یک جست و جوی کور نیست

زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!

                                         زندگی کن زندگی افسانه نیست.