ردپای نورانی

شبی خواب دیدم.
خواب دیدم در طول ساحل با پروردگار قدم می‌زنم.
سراسر آسمان صحنه‌هایی از زندگی‌ام را نشان می‌داد.
برای هر صحنه، به دو ردیف ردّ پا روی شن توجه کردم.
یکی به من تعلق داشت
و دیگری به خداوند.
وقتی آخرین صحنه در مقابلم نمایان شد،
باز به ردّ پاها نگریستم.
فقط یک ردیف ردّ پا باقی مانده بود.
همچنین متوجه شدم که این در بدترین
و اندوه‌بارترین اوقات زندگی‌ام اتفاق افتاده بود.
مضطرب شدم
و از پروردگار پرسیدم:
«پروردگارا، تو گفتی که از هنگامی که من تصمیم گرفتم از تو پیروی کنم،
تو تمام راه را با من گام خواهی برداشت،
اما من متوجه شدم که در طی سخت‌ترین اوقات زندگی‌ام
فقط یک ردّ پا وجود دارد،
نمی‌فهمم چرا، وقتی به تو بیشتر احتیاج داشتم،
تو مرا ترک کردی.»
پروردگار پاسخ داد: «فرزند عزیزم،
من تو را دوست دارم و هرگز رهایت نمی‌کنم.
در دوران آزمون و رنج تو،
وقتی که فقط یک ردیف ردّ پا می‌بینی،
زمانی است که من تو را در آغوشم می‌بردم.»

بخشش

کنار پارک در گوشه‌ای خلوت نشسته بود و عصای سفید جمع شده‌اش را محکم در دست گرفته بود. صدای غرش آسمان او را به خود آورد. از جا برخاست و دستش را برای گرفتن قطرات خنک باران دراز کرد. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش حس کرد.
پسرک درحالی که با عجله از کنارش می‌گذشت فریاد زد: «مامان! پول رو دادم به اون گداهه!»

مردی در صف

یادم می‌آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیت سیرک ایستاده بودیم. جلو ما یک خانواده پرجمعیتت ایستاده بودند و به نظر می‌رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس‌های کهنه ولی در عین حالت تمیزی پوشیده بودند. بچه‌ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه‌ها و شعبده‌بازی‌هایی که قرار بود ببینند، صحبت می‌کردند. مادر بازوی شوهر را گرفته بود و با عشق به او لبخند می‌زد.
وقتی به باجه بلیت‌فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیت می‌خواهید؟ پدر جواب داد: «لطفاً شش بلیت برای بچه‌ها و دو بلیت برای بزرگسالان.»
متصدی باجه، قیمت بلیت‌ها را گفت. پدر به باجه نزدیک شد و به آرامی پرسید: «ببخشید، گفتید چقدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیت‌ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه‌ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و حالا فکر می‌کرد که به بچه‌های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان‌طور که اشک از چشمانش سرازیر می‌شد، گفت: «متشکرم، متشکرم آقا.»
پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه‌ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از اینکه بچه‌ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.
ما آن شب به سیرک نرفتیم!                             آنتوان پرلین

رفاقت

«جورج» و «دیوید»، دو دوست بودند که با پای پیاده از جاده‌ای در بیابان عبور می‌کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند و «جورج» از سر خشم، بر صورت «دیوید» سیلی زد.
«دیوید» سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شن‌های بیابان نوشت: امروز «جورج» بهترین دوست من، بر چهره‌ام سیلی زد.
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان «دیوید» که سیلی خورده بود، لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که «جورج» به کمکش شتافت و او را نجات داد. «دیوید» بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره‌ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز «جورج» بهترین دوستم، جان مرا نجات داد.
اما «جورج» با تعجب از او پرسید: بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم، تو آن جمله را روی شن‌های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می‌کنی!
«دیوید» لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می‌دهد، باید روی شن‌های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می‌کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.

ثروت -موفقیت یا عشق؟

زنی از خانه خویش بیرون رفت و دید که سه پیرمرد با ریش‌های سفید دراز در حیاط خانه‌اش نشسته‌اند. او آنان را به جا نیاورد. پس گفت: «گمان نمی‌کنم که شما را بشناسم، اما به نظر می‌رسد که گرسنه هستید، لطفاً به درون خانه بیایید و غذایی بخورید.»
آنان در پاسخ گفتند: «آیا مرد خانه نیز درخانه هست؟». آن زن پاسخ داد: «نه، او در خارج از خانه است.»
آنان اظهار داشتند: «پس ما نمی‌توانیم وارد خانه شما شویم.»
اوایل شام‌گاه، وقتی که شوهر آن زن به خانه بازگشت، همسرش آنچه را که اتفاق افتاده بود، برایش تعریف کرد.
شوهر گفت: «برو به آنان بگو که من به خانه بازگشته‌ام و از آنان دعوت کن به اندرون بیایند.»
آن زن به حیاط رفت و از آنان خواست تا برای صرف غذا به درون خانه بروند.
آن سه مرد در پاسخ گفتند: «ما با یکدیگر وارد خانه نمی‌شویم.» زن علت را جویا شد. یکی از مردان در حالی که انگشتش را به سوی دیگری دراز کرده بود، گفت: «نام او ثروت است و آن یکی موفقیت نام دارد و من هم عشق هستم.» او سپس افزود: «حال به درون خانه برو و موضوع را با شوهرت در میان بگذار تا معلوم شود کدامیک از ما را می‌خواهید که به خانه‌تان بیاییم.»
آن زن به درون خانه رفت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر که به هیجان افتاده بود، اظهار داشت: «جالب است. حال که چنین است بگذار تا ثروت را به خانه‌مان دعوت کنیم. بگذار او بیاید و خانه‌مان را از ثروت انباشته گرداند.»
اما زن موافق نبود و گفت: «عزیزم، بگذار موفقیت را به خانه‌مان راه بدهیم.»
در این موقع دختر نوجوانشان که از گوشه اتاق این گفت و گو را می‌شنید، جلو رفت و به‌عنوان پیشنهاد گفت: «آیا بهتر نخواهد بود که از عشق بخواهیم به درون خانه‌مان بیاید و محیط خانه را از مهر و محبت انباشته سازد؟»
شوهر به زنش گفت: «حال که این‌طور است، بگذار به حرف دخترمان عمل کنیم. پس به حیاط برو و از عشق بخواه که به درون بیاید و میهمان ما باشد.»
آن زن دوباره بیرون رفت و پرسید: «کدام یک از شما سه نفر، عشق هستید؟ لطفاً به درون بیا و میهمان ما باش.»
پیرمردی که نامش عشق بود از جای برخاست و به سوی خانه راه افتاد، اما آن دو نفر دیگر نیز به دنبال او راه افتادند، آن زن به ثروت و موفقیت گفت: «من فقط از عشق دعوت کردم به درون خانه بیاید، شما دو نفر چرا راه افتاده‌اید؟»
آن مردان پیر در پاسخ گفتند: «اگر شما ثروت یا موفقیت را به اندرون فرا خوانده بودید، دو نفر دیگر در بیرون از خانه باقی می‌ماندند، اما چون عشق را به درون دعوت کرده‌اید هرجا که او برود ما نیز با او می‌رویم. هرجا که عشق باشد، ثروت و موفقیت هم خواهد بود.»

عکس روی دیوار

درِ مطب دکتر به شدت به صدا در آمد. دکتر گفت: در را شکستی! بیا تو.
در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله‌ای که خیلی پریشان بود، به طرف دکتر دوید: «آقای دکتر، مادرم!» و در حالی که نفس نفس می‌زد، ادامه داد: «التماس می‌کنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است».
دکتر گفت: باید مادرت را به اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمی‌روم.
دختر گفت: «ولی دکتر، من نمی‌توانم. اگر شما نیایید او می‌میرد!» و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علائم بهبودی در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد. دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتماً می‌مردی! مادر با تعجب گفت: «ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته است!» و به عکس بالای تختش اشاره کرد.
پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! فرشته‌ای کوچک و زیبا!

هدیه

روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود.
پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی‌نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل پیرمرد شده بود و لحظه‌ای از آن چشم برنمی‌داشت.
زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخاست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل‌ها شده‌ای، آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو هدیه بدهم خوشحال‌تر خواهد شد.
دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‌رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی در آن سوی خیابان رفت و کنار نرده در ورودی نشست

پاره آجر

یک مدیر جوان و موفق، سوار بر اتومبیل جدید جگوار خود اندکی سریع‌تر از معمول از یک محله مسکونی می‌گذشت. او مراقب بود تا مبادا ناگهان کودکی از جلوی اتومبیل پارک شده‌ای به طرف خیابان بپرد و هر وقت گمان می‌کرد که چیزی دیده است از سرعت خود کم می‌کرد. به هنگام عبور از اتومبیل هیچ کودکی به وسط خیابان نپرید، اما ناگهان یک پاره آجر به در بغلی آن برخورد کرد. مرد جوان پا را روی ترمز کوبید و سپس چند متر عقب زد تا به نقطه‌ای رسید که آجر از آن‌جا پرتاب شده بود. آن‌گاه راننده خشمگین از جگوار به بیرون پرید یقه نزدیک‌ترین کودک به خود را گرفت و او را به سمت یک اتومبیل پارک شده هل داد و فریادزنان گفت:
«چرا این کار را کردی؟ تو کی هستی؟ این یک اتومبیل جدیده و آجری که تو پرتاب کردی خرج زیادی روی دستم می‌زاره. آخه چرا این کار را کردی؟»
پسرک کم سن و سال با حالتی پوزش‌طلبانه، گفت: «خواهش می‌کنم آقا… خواهش می‌کنم دعوام نکنیم. من معذرت می‌خوام. ولی نمی‌دونستم چه کار دیگه‌ای باید بکنم. من به اتومبیل شما آجر پرت کردم برای اینکه هیچ اتومبیل دیگه‌ای نمی‌ایستاد.»
پسرک در حالی که گلوله‌های اشک بر چهره‌اش جاری شده و از پای چانه‌اش به پایین می‌چکید به نقطه‌ای دورتر در کنار یک اتومبیل پارک شده اشاره کرد و گفت: «اون برادر منه که از روی صندلی چرخدارش بر زمین افتاده و من زورم نمی‌رسه بلندش کنم.»
پسرک آن‌گاه به مرد جوان که مات و متحیر شده بود، گفت: «به من کمک می‌کنی برادرم را روی صندلی‌اش بنشونیم؟ او صدمه دیده و سنگین‌تر از اونه که من بتوانم تنهایی این کار را بکنم.»
صاحب اتومبیل که به‌طور غیرقابل تصوری تحت تأثیر قرار گرفته بود، بغض گره بسته در گلویش را فرو بلعید. آن‌گاه شتاب‌زده به طرف پسر معلول رفت و او را روی صندلی چرخ‌دارش نشاند و سپس دستمال تمیزی از جیب درآورد و آن روی زخم و بریدگی تازه‌‌ای که بر روی دست او پدید آمده بود بست. آن مرد با یک نگاه سریع پی برد که همه چیز به خیر خواهد گذشت.
پسرک به مرد غریبه گفت: «متشکرم، خدا خیرتون بده.»
مرد جوان که هنوز قادر به حرف زدن نبود، در سکوت به آن پسرک که صندلی چرخ‌دار برادر معلول خود را بر روی پیاده‌رو به طرف خانه‌شان به پیش می‌برد چشم دوخت.
مرد جوان در حالی‌که در فکر غوطه می‌خورد، آهسته آهسته به سمت اتومبیل گران‌قیمت خود بازگشت. خسارت وار شده به بدنه اتومبیل کاملاً مشهود بود، اما او هرگز این زحمت را بر خود هموار نکردکه بدهد آن را تعمیر کنند. او فرورفتگی روی بدنه اتومبیل را به حال خود گذاشت تا هر وقت آن را می‌بیند به یاد این ماجرا بیافتد.
هرگز در مسیر زندگی آن‌قدر به شتاب پیش نروید که دیگران برای جلب توجه شما به سویتان پاره آجر پرتاب کنند.

لیوان شیر

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می‏کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقی مانده است و این در حالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می‏کرد. تصمیم گرفت از خانه‏ای مقداری غذا تقاضا کند.


به طور اتفاقی درب خانه‏ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی، ما‏به‏ازائی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم»
سال‏ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند. دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

سفری به روستا

روزی از روزها، پدری از یک خانواده بسیار ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست، چگونه زندگی می‌کنند.
آنان دو روز و دو شب را در مزرعه خانواده‌ای بسیار فقیر، سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند.
در نیمه‌های راه، پدر از فرزند پرسید:
«خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟»
پسر جواب داد: «خیلی خوب بود پدر.»
پدر پرسید:
«پسرم آیا دیدی، مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟»
پسر گفت: «بله دیدم…»
پدر دوباره پرسید:
«بگو ببینم، از این سفر چه آموختی؟»
پسر چنین پاسخ داد:
«من دیدم که ما در خانه خود یک سگ داریم، و آنان چهار سگ داشتند. ما استخری داریم که تا نیمه‌های باغمان طول دارد و آنان برکه‌ای دارند که پایانی ندارد؛ ما فانوس‌های باغمان را از خارج وارد کرده‌ایم؛ اما فانوس‌های آنان ستارگان آسمانند. ایوان ما تا حیاط جلوی خانه‌مان ادامه دارد، اما ایوان آنان که تا افق گسترده است. ما قطه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می‌کنیم، اما آنان کشتزارهایی دارند که انتهای آنها دیده نمی‌شود. ما پیش‌خدمت‌هایی داریم که به ما خدمت می‌کنند، اما آنان خود به دیگران خدمت می‌کنند. ما غذای مصرفی‌مان را خریداری می‌کنیم، اما آنان غذایشان را خود تولید می‌کنند. ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند؛ اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.»
آن پسر، همچنان سخن می‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت.
پسر، سپس افزود: «متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم.»

اندرزهای کوچک برای زندگی بزرگ

کسی که نمی‌تواند بر ترس غلبه کند، هنوز اولین درس زندگی را نیاموخته است.
از هزینه‌های کوچک غیرضروری بر حذر باش، زیرا یک سوراخ کوچک موجب غرق شدن یک کشتی بزرگ می‌شود.
کسی که بر زبانش غالب است همواره در امان است.
نه طوطی باش که گفته دیگران را تکرار کنی و نه بلبل که گفته خود را هدر بدهی.
چشم دیگران چشمی است که ما را ورشکست می‌کند، اگر همه به غیر از خود ما کور باشند ما نه به خانه باشکوه احتیاج داریم و نه تجملات.

مادربزرگ

مادربزرگ لخندی زد و گفت: «دختر گلم بیا این لیمو را برایم پوست بگیر.»
حرصم گرفت آن‌قدر درس داشتم که وقت نمی‌کردم برای خودم میوه پوست بگیرم. با بی‌تفاوتی از کنارش گذشتم. آن شب گذشت. صبح سر جلسه امتحان ناگهان به یاد مادربزرگ افتادم به یاد لبخندش و دستان لرزانش که لیمو را برمی‌داشت دلم لرزید «چه کار بدی کردم، دلش را شکستم». برگه امتحان را زود دادم و از مدرسه بیرون آمدم. در طول راه در این فکر بودم که چطور دلش را به دست آورم و پاسخ لبخندش را بدهم. به خانه که نزدیک‌تر شدم سر و صدایی بلند شد عده‌ای کنار در خانه ازدحام کرده بودند با سرعت خود را به آنها رساندم و وارد خانه شدم.
یک نفر بلند می‌گفت (انا لله و انا الیه راجعون) و پدر زیر تابوت پیرمرد همسایه را که در طبقه بالا زندگی می‌کرد، گرفته بود و همراه بقیه همسایه‌ها تهلیل می‌گفتند. نگاهم چرخید و مادربزرگ را دیدم که گوشه‌ای ایستاده بود و برای میت دعا می‌خواند و اشک می‌ریخت. وارد خانه شدم و از توی یخچال یک لیمو برداشتم و به حیاط رفتم…

راز گل سرخ

ـ مامان! ـ بله؟!
ـ مامان اون پیره‌مرد دیوونه‌ست؟!
ـ آره مامان جون.
پیرمرد باز هم به تیر چراغ برق آب می‌داد. او هر روز در موقع مشخصی با یک آب‌پاش به تیر چراغ برق آب می‌داد و سپس در هیاهو و شلوغی خیابان، روی صندلی‌اش می‌نشست و به نقطه‌ای زیر تیر چراغ برق خیره می‌ماند، گویی منتظر واقعه‌ای بود.همه او را دیوانه می‌پنداشتند؛ حتی گاهی بچه‌ها به او سنگ پرتاب می‌کردند و کلماتی تند و زننده نثار روزهای بی‌کسی و تنهایی او می‌نمودند. اما آن روز با همه روزها فرق می‌کرد. صندلی کنار تیر چراغ برق خالی بود و رنگ و رویش از عمر طولانی‌اش حکایت می‌کرد و غیژ غیژ پایه‌اش نوایی دلنشین به سکوت غیرمنتظره خیابان می‌داد اما دلنشین‌تر از آن گل سرخی بود که در زیر چراغ برق سر از خاک بیرون آورده بود. حال به این می‌اندیشم که پیرمرد دیوانه نبود. او دل‌زنده‌ای بود که به حیات دوباره آن خاک مرده ایمان داشت. ای کاش پیرمرد آنجا بود؟!

شعری به سبک «بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...»

شعری به سبک «بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...»
اثر فریدون مشیری

برگرفته از کتاب این جویبار جاری

********************************
بی تو ای برق، شبی باز از آن کوچه گذشتم
«همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم»
بند رخسار تو در رفت ز تنبان نگاهم
 چاله آمد سر راهم
پای بی‏صاحب من «زرت» در آن چاله فرو شد
 هیکل گنده‏ی مخلص دمرو شد.


در تهی خانه‏ی جیبم، غم قبض تو درخشید
بر سماورکده‏ی نفتی ذهنم،
قوری یاد تو ای برق خروشید،
چایی خاطره جوشید!
«یادم آمد که شبی با تو از آن کوچه گذشتم»
 پی دیوار نگشتم.
توی آن چاله‏ی لوله کشی آبکی گازِ فزرتی،
  نفتادم، نفتادم.
با تو گفتم که تو گه گاه کجایی؟
وصل ناگشتن از آن به که بیایی و نپایی
لامروت، تو مگر دشمن مایی؟
«من ندانستم از اول، که تو بی‏مهر و وفایی!»


بغض در سیم تو پیچید
نور در چشم تو ماسید
اُفت ولتاژ تو افزود بر اندوه نگاهت،
یادم آید که تو گفتی:
 برق، آیینه‏ی آب گذران است
 همه تقصیر از آن آب روان است
تو که امروز چو مجنون ز پی لیلی برقی،
باش فردا که تو را خشک، دهان است... !
سیل بر ریش تو خندید
اشک از مشک تو غلتید
موش شب، جیغ بنفشی زد و نالید.


باز گفتی که مکن عیب، تو بر ما
پنج سال دگری صبر بفرما!
آش تولید شود پخته زکشک و نخود و لپه‏ی صنعت!
ـ نصب کن آینه در هر طرف خود ـ
همه چیزی شود آن روز فراوان!
فقط از «برق» کمابیش خبر نیست!


نور زرد سخنت خورد به آیینه‏ی گوشم
 بست یخ، نقطه‏ی جوشم
پای غم رفت به دمپایی جانم...!
پی سنگی همه جا گشتم و گشتم
پرت کردم به تو آن سنگ و تو را لامپ شکستم
با تو گفتم: دگر از خیر تو ای برق، گذشتم.
«یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم...
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‏های دگر هم،
نه گرفتی تو دگر از من بیچاره خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!»

حسرت دیدار

اگر نامه‌ام به نام تو آغاز می‌شد، اگر دفترم با یک اشاره تو باز می‌شد، اگر دست‌هایم با نفس تو گرم می‌شد، اگر دلم با لبخند تو نرم می‌شد، اگر پشت درهای بسته نبودم و اگر از روزگار خسته نبودم، باز می‌توانستم همسایه یاس باشم یا هم‌بازی پروانه‌ای با احساس باشم.
اگر دیوارهای سرد روبه‌رویم قد نمی‌کشیدند، اگر بادهای ولگرد سیب‌هایم را از شاخه نمی‌چیدند، اگر آرزوهای ریز و درشتم پرپر نمی‌شد، اگر گوش فلک کر نمی‌شد، اگر همه رودخانه‌ها آرام بودند، اگر زمین و زمان رام بودند، اگر لباس فطرتم آلوده نیرنگ نمی‌شد و اگر دل دریایی‌ام سنگ نمی‌شد، باز می‌توانستم با ستاره‌ها تا صبح بیدار باشم یا عاشقانه در حسرت دیدار باشم.
اگر افتادن برگ را باور می‌کردم، اگر آمدن مرگ را باور می‌کردم، اگر از عشق غافل نمی‌شدم، اگر این همه عاقل نمی‌شدم، اگر تپش قلب تو را فراموش نمی‌کردم، اگر فانوس‌های خاطره را خاموش نمی‌کردم، اگر با اتفاقی که افتاده نمی‌رفتم و اگر از یاد تو چون باد نمی‌رفتم، باز می‌توانستم با تو آغاز شوم یا درون غنچه بمانم و راز شوم.
اگر کوچه‌های زندگی بن‌بست نبود، اگر دل ساده‌ام بت‌پرست نبود، اگر پیوسته سبزه‌ها و درختان را دعا می‌کردم، اگر نیمه‌شب‌ها تو را صدا می‌کردم، اگر از همه جا بی‌خبر نمی‌شدم و اگر بسته کاش و اما و اگر نمی‌شدم، باز می‌توانستم نام تو را به زبان بیاورم یالااقل دستی به سوی آسمان بیاورم.

ناسپاس

خورشید غروب کرده بود. مرد از فرط خستگی و سرما بی‌رمق روی زمین افتاد. نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید. گل ساقه‌اش را خم کرد و قطره‌های شبنم را در دهان مرد غلتاند.
علف‌های سبز اطراف مرد رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبح‌گاهی آن‌قدر بر بدنش تابید تا گرمش کرد. مرد غلتید تا بیدار شود. با این کار علف‌ها را زیر بدنش له کرد و با دستش ساقه گل را شکست و چشمش که به خورشید افتاد گفت: «ای لعنت به این خورشید، باز هم امروز هوا گرم است.»

کتاب عمر

 

 

یا لطیف...

 

لحظه اى همه چیز را رها کن ، خودت را خلاص کن، بایست و با خودت روبرو شو

نگاهش کن خوب نگاهش کن ا و را مى شناسى ؟

دقیقا ور اندازش کن کوشش کن درست بشنا سی اش،

درست بجایش آورى فکر کن ببین این همان است که میخواستى با شى؟

 

اگر نه پس چه کسى و چه کارى فوریتر و مهمتر از اینکه همه این مشغله هاى

سرسام آور و پوچ و و روزمره و تکرارى و زودگذر و تقلیدى و بی دوام و بى

قیمت را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى،

او را درست کنى، فرصت کم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!

چه زود هم مى گذرد مثل صفحات کتابى

که باد ورق مى زند، آنهم کتاب کوچکى که پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد...

.

معلم شهید:دکترعلی شریعتی 

ازدواج با دختربیل گیتس

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل� بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.


Father: I want you to marry a girl of my choice
Son: "I will choose my own bride!"
Father: "But the girl is Bill Gates"s daughter."
Son: "Well, in that case...ok"

Next, Father approaches Bill Gates.
Father: "I have a husband for your daughter."
Bill Gates: "But my daughter is too young to marry!"
Father: "But this young man is a vice-president of
the World Bank."
Bill Gates: "Ah, in that case...ok"
Finally Father goes to see the president of the World Bank.
Father: "I have a young man to be recommended as
a vice-president. "
President: "But I already have more vice- presidents
than I need!"
Father: "But this young man is Bill Gates"s son-in-law."
President: "Ah, in that case...ok"
This is how business is done!!

Moral:�� Even If you have nothing, You can get
Anything. But your attitude should be positive

اندکی صبرسحر نزدیک است...

مردی در یک برج زندانی شده بود. از اینکه دوستانش به فکرش نبودند، بسیار ناراحت و افسرده شده بود و امیدش را به زندگی از دست داده بود. یک روز که از حبس طولانی مدتش بسیار خسته شده بود، ناگهان چشمش به حلزونی افتاد که روی لبه پنجره سلولش ایستاده بود. وقتی که از نزدیک به آن نگاه کرد، متوجه نخی شد که به پشتش بسته شده بود. مرد با کنجکاوی و به آرامی نخ را کشید و در نهایت تعجب چشمش به ریسمانی افتاد که به انتهای نخ بسته شده بود. با دیدن طنابی که به آخر ریسمان گره خورده بود و سوهانی که به انتهای آن وصل بود، تعجبش صدچندان شد.

آینده یهودیان از دیدگاه قرآن

وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أیْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشاءُ وَ لَیَزیدَنَّ کَثیرًا مِنْهُمْ ما اُنْزِلَ إلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ طُغْیاناً وَ کُفْرًا وَ ألْقَیْنا بَیْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إلی یَوْمِ الْقِیامَةِ کُلَّما أوْقَدُوا نارًا لِلْحَرْبِ أطْفَأها اللَّهُ وَ یَسْعَوْنَ فی اْلأَرْضِ فَسادًا وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدینَ


و یهود گفتند: «دست خدا بسته است.» دستهاى خودشان بسته باد. و به [سزاى ] آنچه گفتند، از رحمت خدا دور شوند. بلکه هر دو دست او گشاده است، هر گونه بخواهد مى‏بخشد. و قطعاً آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو فرود آمده، بر طغیان و کفر بسیارى از ایشان خواهد افزود، و تا روز قیامت میانشان دشمنى و کینه افکندیم. هر بار که آتشى براى پیکار برافروختند، خدا آن را خاموش ساخت. و در زمین براى فساد مى‏کوشند. و خدا مفسدان را دوست نمى‏دارد.

آرزوهایی که حرام شدند

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم.
لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش با سه آرزوی قبلی شد نه آرزو. بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به 52 یا ...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ...
5 میلیارد و هفت میلیون و 18 هزار و 34 آرزو بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند عشق می ورزیدند و محبت میکردند لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند.
بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!!

متن ترانه فاصله ها اثر علی لهراسبی

اگه فاصله افتاده
  اگه من با خودم سردم
    تو کاری با دلم کردی
      که فکرشم نمی‌کردم
چه آسون دل بریدی
  از دلی که پای تو گیره
    که از این بدتر هم باشی
      واسه تو نفسش میره
نمی‌ترسم اگه گاهی دعامون بی‌اثر می‌شه
  همیشه لحظه آخر خدا
     نزدیکتر می‌شه
تو رو دست خودش دادم
  که از حالم خبر داره
    که حتی از تو
      چشماشو
      یه لحظه بر نمی‌داره
تو امید منی
  اما
  داری از دست من می‌ری
  با دستای خودت داری
    همه هستیمو می‌گیری
دعا کردم تو رو باز هم
  با چشمی که نخوابیده
  مگه می‌ذاره دلتنگیم
    اگه گریه امون میده
مریضم کرده تنهایی
  ببین حالم پریشونه
    من اونقدر اشک می‌ریزم
      که برگردی به این خونه
حسابش رفته از دستم
  شبایی رو که بیدارم
    شاید از گریه خوابم برد
    درها رو باز... درها رو باز
    می‌ذارم
نمی‌ترسم اگه گاهی دعامون بی‌اثر می‌شه
  همیشه لحظه آخر خدا
     نزدیکتر می‌شه
تو رو دست خودش دادم
  که از حالم خبر داره
    که حتی از تو
      چشماشو
      یه لحظه بر نمی‌داره

نوزاد و خدا

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .


پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.


پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ……….


به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره؟؟؟؟؟؟

تماشا

گفته بودی که چرا محو تماشای منی   

آنقدر مات که يکدم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر زدنی

 

نگاه تو

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

8 راز زندگی انیشتین

هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتین

هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتین که شما هیچ گاه آنان را نمی دانستید. بله، همگی ما می دانیم که

 انیشتین این فرمول (e=mc2) را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چیز های کمی در مورد زندگی خصوصیش می دانیم، خودتان

 را با این هشت مورد، شگفت زده کنید!

1- او با سر بزرگ متولد شد

وقتی انیشتین به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی که مادر وی تصور می کرد، فرزندش ناقص است، اما

 بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه طبیعی باز گشت.

2- حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود، نبود

مطمئناً انیشتین می توانسته کتاب های مملو از فرمول و قوانین را حفظ کند، اما برای به یاد آوری چیز های معمولی واقعاً حافظه

 ضعیفی داشته است. او یکی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای این فراموشکاری،

 مختص دانستن آن ( تولد ) برای بچه های کوچک بود.

3- او از داستان های علمی- تخیلی متنفر بود

انیشتین از داستان های تخیلی بیزار بود. زیرا که احساس می کرد، آنها باعث تغییر درک عامه مردم از علم می شوند و در عوض

 به آنها توهم باطلی از چیزهایی که حقیقتاً نمی توانند اتفاق بیفتند می دهد.

به بیان او "من هرگز در مورد آینده فکر نمی کنم، زیرا که آن به زودی می آید." به این دلیل او احساس می کرد کسانی که به طور

 مثال بشقاب پرنده ها را می بینند باید تجربه هایشان را برای خود نگه دارند.

4- او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد

در سال 1895 در سن 17 سالگی، انیشتین که قطعاً یکی از بزرگترین نوابغی است که تاکنون متولد شده، در آزمون ورودی

 دانشگاه فدرال پلی تکنیک سوئیس رد شد.

در واقع او بخش علوم و ریاضیات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقیمانده، مثل تاریخ و جغرافی رد شد. وقتی که بعد ها

 در این رابطه از او سوال شد؛ او گفت: آنها بینهایت کسل کننده بودند، و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات را در خود

 احساس نمی کرد.

5- علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت

انیشتین در سنین جوانی یافته بود که شصت پا با عث ایجاد سوراخ در جوراب می شود. سپس تصمیم گرفت که دیگر جوراب به پا

 نکند و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.

علاوه بر این او هرگز برای خوشایند و عدم خوشایند دیگران لباس نمی پوشید، او عقیده داشت یا مردم او را می شناسند یا نمی

 شناسند. پس این مورد قبول واقع شدن ( آن هم از روی پوشش ) چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟

6- او فقط یک بار رانندگی کرد

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه ، از راننده مورد اطمینانش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او

 را هدایت می کرد ، بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت.

انیشتین، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش، به طور دقیقی آنها را حفظ می کرد.

یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود، با صدای بلند در ماشین پرسید: چه کسی احساس خستگی می کند؟

راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند، سپس انیشتین به عنوان راننده او را به

 خانه بازگرداند.

(عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود. انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت،

 کسی او را نمی شناخت و طبعاً نمی توانست او را از راننده اصلی تمیز دهد.)

او قبول کرد ، اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسیده شود ، او چه پاسخی خواهد

 داد، در درونش داشت.

به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتین درست از آب در آمد . دانشجویان در پایان سخنرانی انیشتین

 جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.

در این حین راننده باهوش گفت:"سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ گوید" سپس

 انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد.

7- الهام گر او یک قطب نما بود

انیشتین در سنین نوجوانی یک قطب نما به عنوان هدیه تولد از پدرش دریافت کرده بود.

وقتی که او طرز کار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی می کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام این کار بسیار شگفت زده

 شد. بنابراین تصمیم گرفت علت نیروهای مختلف در طبیعت را درک کند.

8- راز نهفته در نبوغ او

بعد از مرگ انیشتین در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقیقات برداشته شد.

اما این کار به صورت غیر قانونی انجام شد. بعدها پسر انیشتین به او اجازه تحقیقات، در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.

هاروی تکه هایی از مغز انیشتین را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از این مطالعات دریافت می شود که مغز

 انیشتین در مقایسه با میانگین متوسط انسان ها، مقدار بسیار زیادی سلول های گلیال که مسئول ساخت اطلاعات هستند

 داشته است. همچنین مغز انیشتین مقدار کمی چین خوردگی حقیقی موسوم به شیار سیلویوس داشته، که این مسئله امکان

 ارتباط آسان تر سلول های عصبی را با یکدیگر فراهم می سازد.

علاوه بر این ها مغز او دارای تراکم و چگالی زیادی بوده است و همینطور قطعه آهیانه پایینی دارای توانایی همکاری بشتر با بخش

 تجزیه و تحلیل ریاضیات است.

***دانشمندان سنگاپوري طي مطالعات خود در زمينه تاثيرات چاي روي فعاليت‌هاي مغزي دريافته‌اند كه چاي براي مغز مفيد

 است.

به گزارش سرويس بهداشت ودرمان ايسنا، اين دانشمندان اعلام كردند كه نوشيدن حتي يك فنجان چاي در روز با كاهش سرعت

 تحليل رفتن سلول‌هاي مغزي و نيز هوشيار نگه داشتن مغز تا سنين سالخوردگي براي مغز مفيد است.

ايـن مطالعات طي چهــار سال صورت گرفته است. پروفسور نگ تزه پين از دپارتمان روانپزشكي دانشگاه ملي سنگاپور كه در اين

 تحقيق شركت داشته اظهار داشت كه هر نوع چاي مي‌تواند اين تاثير مثبت را داشته باشد.

چاي نوشيدني ارزان و غير سمي است كه به ميزان بسيار زيادي مصرف مي‌شود.

دانشمندان اين دانشگاه دريافتند كه كاتچينز يك تركيب طبيعي در چاي است كه از سلول‌هاي مغزي در برابر پروتئين آسيب رسان

به مغز محافظت كرده و در نتيجه توان ادراكي مغز را حفظ مي‌كند.

گفتني است كه پروتئين آسيب‌رسان به مغز طي گذشت سالهاي عمر افراد در مغز آنها ساخته مي‌شود.

همــچنيــن كافئين موجود در چاي برخلاف كافئين قهوه، حاوي پروتئين طبيعي موسوم به تي‌آنين است كه اثرات جانبي معمول

كافئين از قبيل افزايش فشار خون، سردردها و خستگي را خنثي مي‌كند.

در اين تحقيق، دانشمندان روي عادات نوشيدن چاي در 2 هزار و 501 فرد چيني 55 ساله از سپتامبر سال 2003 تا دسامبر سال

2005 مطالعه كردند.

براي اين منظور سلامت شركت كنندگان، قدرت توجه آنها، استفاده از زبان و توانايي‌هاي بصري و فضايي آنها ارزيابي شده و الگوي

مصرف چاي آنها نيز كنترل شد.

حدود 38 درصد آنها اصلا چاي نمي‌نوشيدند. 29 درصد فقط يك نوع چاي مي‌نوشيدند و باقي آنها نيز انواعي از چاي‌هاي مختلف را

مصرف مي‌كنند.

دو سال بعد دو سوم از كساني كه عادت به نوشيدن چاي داشتند به لحاظ توانايي ادراكي و قدرت حافظه همان نمره دو سال قبل

 را توانستند كسب كنند. در حالي كه نمره توان حافظه در 35 درصد از افرادي كه چاي نمي‌نوشيدند به طور متوسط در اين مدت دو

درجه كاهش پيدا كرد.

بررسي‌هاي بيشتر به دانشمندان ثابت كرد كه چاي يك عامل شناخته‌شده و بارز در پرانرژي و شاداب نگه داشتن سلول‌هاي مغزي

 است.  

***تهران - خبرگزاری اقتصادی ایران

اكونيوز: مدیرعامل شرکت مخابرات ایران گفت: پس از خصوصی‌سازی شرکت مخابرات، تسهیلاتی برای مشترکان خوش حساب

 تلفن همراه این شرکت ایجاد می‌شود.

به گزارش خبرگزاري اقتصادي ايران، "صابر فیضی" با بیان این که تشخیص مشترکان خوش‌حساب از بــدحساب برای این شرکت

 امکانپذیر است، اظهار داشت: تا هنگامی که شرکت مخابرات به صورت دولتی به فعالیت خود ادامه دهــد ایجاد تسهیلات برای

 مشترکان خوش حساب امکانپذیر نیست.

وی ادامه داد: مشترکان خوش حساب به افرادی اطلاق می‌شود که در چندین دوره متناوب پیش از زمان مقرر صورت حساب خود را

 پرداخت کرده و به دولت بدهکار نباشند. مدیرعامل شرکت مخابرات ایران در خصوص مشتریان طلایی گفـت: این عنوان نیز به آن

 دسته از مشترکانی اطلاق می‌شود که میزان مکالمه آنها از طریق تلفن همراه بسیار بالا باشد که برای آنها نیز تسهیلاتی ایجاد

 می‌شود.

این مقام مسئول یادآور شد: اصلاحاتی نظیر مشتریان طلایی، مشترکان خوش حساب و غیره پس از خصوصی شدن شرکت

 مخابرات معنی‌دار خواهد بود و بیشتر اپراتورهای تلفن همراه به منظور در اختیار گرفتن بازار تلفن همراه تسهیلاتی را برای

مشترکان خود ایجاد می‌کنند.

فیضی تسهیلاتی در شکل پرداخت، زمان دریافت صورتحساب، نحوه محاسبه مکالمه و سایر موارد این چنینی را از جمله امکاناتی

 دانست که شرکت مخابرات پس از خصوصی‌سازی برای مشترکان خوش‌حساب در نظر می‌گیرند. در زمان حاضر گفته می‌شود

 میزان لاوصولی‌های شرکت مخابرات از محل بدهی مشترکان تلفن همراه بالغ بر صد میلیار ریال بوده که به اعتقاد  برخی

 کارشناسان حجم عظیمی از آن مربوط به بدهی سازمان‌های دولتی به مخابرات است.