زشتی و زیبایی

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریا با دیدار کردند و به هم گفتند: "برویم  و در دریا تن بشوییم." آنها برهنه شدند و در آب شنا کردند.

پس از مدتی، زشتی به ساحل برگشت و لباس های زیبایی را به تن کرد و رفت.

زیبایی نیز از دریا بیرون آمد، جامه ی خویش را نیافت. او از برهنگی خویش بسیار شرمگین بود، ناچار خود را با جامه ی زشتی پوشاند و به راه خود رفت.

و تا همین امروز، مردان و زنان یکی از آن دو را جای دیگری می گیرند.

اما هنوز افرادی هستند که سیمای زیبایی را دیده اند، و او را صرف نظر از جامه اش، می شناسند. بعضی ها هم چهره ی زشتی را می شناسند، و لباس ها، او را از چشم اینان پنهان نمی دارد.

اکسیر من

وضعيت بحراني دنيا، وضعيت طبيعي دنيا است. شما در اين وضعيت بحراني که شکل عادي به خود گرفته است روحتان را با چه آرام مي‌کنيد؟ آرام بخش روح شما چيست، مکان‌هاي زيارتي، ديدن يک عکس، خواندن کتاب، پهلو گرفتن کنار ماسه‌هاي ساحل و يا...؟


هيچ وقت اين نصيحت استادم را از ياد نمي‌برم که مي‌گفت: هر وقت خواستي از تمام گرفتاري‌هاي دنيا رها شوي از مسکن روحت استفاده کن. اين تحويز هميشه مورد استفاده قرار گرفت.مدتها در پي پيدا کردن آن بودم که تسکين‌دهنده من چيست؟ فراوان کندوکاو کردم و هزاران مورد را امتحان. از مدرن‌ترين وسيله‌يي که در اختيار داشتم تا قديمي‌ترين آن. بعد از کمي تأمل و تفکر و تحقق دروني يافتم تنها موردي که مسکن روحم مي‌شود سال‌هاست در کنارم زيست مي‌کند.آچار فرانسه‌ ای که همه مي‌توانند به وسيله آن به سعادت برسند. آن آچار فرانسه، آن معلم و دبير دلسوز، اکسير شفابخش، عنصري است به نام نوشتن.بالاخره يافتم آن گوهر مقصود را. ديگر خيالم آرام گرفت که اکسيرم را پيدا کردم. مي‌توانم خودم را با آن تسکين دهم. هميشه فکر مي‌کردم که تسکين‌دهنده‌ها خيلي فراتر از نوشتن هستند اما بعد متوجه شدم که کوچک‌ترين چيزها گاهي مي‌توانند نقش‌هاي بزرگي را ايفا کنند.

رازهایی برای رسیدن به حقیقت زندگی

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت:

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید:

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.

حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

 

دوستی آموختن

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

 

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

***

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

نشانه های زندگی

..........................................................................................................................................

راهبي کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صداي گوش‌خراش يک جنگ‌جوي سامورايي به هم خورد:
ـ پيرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!
راهب به سامورايي نگاهي کرد و لبخندي زد. سامورايي از اينکه مي‌ديد راهب بي‌توجه به شمشيرش فقط به او لخند مي‌زند، برآشفته شد، شمشيرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامي گفت: خشم تو نشانه‌اي از جهنم است.
سامورايي با اين حرف آرام شد، نگاهش را به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت: اين هم نشانه بهشت!

ارزش زندگی

.......................................................................................................................................... پدر و پسري داشتند در کوه قدم مي‌زدند که ناگهان پاي پسر به سنگي گير کرد، به زمين افتاد و داد کشيد: آآآي‌ي‌ي!!
صدايي از دور دست آمد: آآآي‌ي‌ي!!
پسرک با کنجکاوي فرياد زد: کي هستي؟
پاسخ شنيد: کي هستي؟
پسرک خشمگين شد و فرياد زد: ترسو!
باز پاسخ شنيد: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسيد: چه خبر است؟
پدر لبخندي زد و گفت: پسرم، خوب توجه کن…
و بعد با صداي بلند فرياد زد: تو يک قهرمان هستي!
صدا پاسخ داد: تو يک قهرمان هستي!
پسرک باز بيشتر تعجب کرد. پدرش توضيح داد: مردم مي‌گويند که اين انعکاس کوه است ولي اين در حقيقت انعکاس زندگي است. هر چيزي که بگويي يا انجام بدهي، زندگي عيناً به تو جواب مي‌دهد. اگر عشق را بخواهي، عشق بيشتري در قلب به وجود مي‌آيد و اگر به دنبال موفقيت باشي، آن را حتماً به دست خواهي آورد. هر چيزي را که بخواهي، زندگي همان را به تو خواهد داد.

ماجرای لنگه کفش

...........................................................................................................................................

پيرمردي سوار بر قطار به مسافرت مي‌رفت.
به علت بي‌توجهي يک لنگه کفش وي از پنجره قطار بيرون افتاد.
مسافران ديگر براي پيرمرد تأسف خوردند.
ولي پيرمرد بي‌درنگ لنگه ديگر کفشش را هم بيرون انداخت.
همه تعجب کردند.
پيرمرد گفت که يک لنگه کفش نو برايم بي‌مصرف است ولي اگر کسي يک جفت کفش نو بيابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.
آدم معقول همواره مي تواند از سختي‌ها، شادماني بيافريند و با آنچه از دست داده است فرصت سازي کند!

اندیشه های خود را شکل دهید

..........................................................................................................................................

مردي در کنار جاده، دکه‌اي درست کرده بود و در آن ساندويچ مي‌فروخت.
چون گوشش سنگين بود، راديو نداشت، چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم نمي‌خواند.
او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ‌هاي خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه‌اش مي‌ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچ تشويق مي‌کرد و مردم هم مي‌خريدند.


 

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زيادتر کرد.
وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت.


 

سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار راديو گوش نداده‌اي؟ اگر وضع پولي کشور به همين منوال ادامه پيدا کند کار همه خراب خواهد شد و شايديک کسادي عمومي به وجود مي‌آيد.
بايد خودت را براي اين کسادي آماده کني.
پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار راديو گوش مي‌دهد و روزنامه هم مي‌خواند پس حتماً آنچه مي‌گويد صحيح است.
بنابراين کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد و ديگر در کنار دکه خود نمي‌ايستاد و مردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي‌کرد.
فروش او ناگهان شديداً کاهشيافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادي عمومي شروع شده است.


 

آنتوني رابينزيک حرف بسيار خوب در اين باره زده که جالبه بدونيد: انديشه‏هاي خود را شکل ببخشيد در غير اينصورت ديگران انديشه هاي شما را شکل مي‌دهند. خواسته‏هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه‏ريزي مي‌کنند.


 

در واقع اون پدر داشت بهترين راه براي کاسبي رو انجام مي‌داد اما به خاطر افکار پسرش، تصميمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روي اون تأثير گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگي مي‌شه و تلقين بحران مالي کشور، باعث شد که زندگي اون آدم عوض بشه.
خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشيده تا بتونيم فرق بين خوب و بد رو تشخيص بديم.
بهتره قبل از اينکه ديگران براي ما تصميماتي بگيرن که بعد ما رو پشيمون کنه، کمي فکر کنيم و راه درست رو انتخاب کنيم و با انتخاب يک هدف درست از زندگي لذت ببريم. چون زندگي مال ماست.

معرفت

******************************************************************

شيوانا جعبه اي بزرگ پر از مواد غذايي و سکه و طلا را به خانه زني با چندين بچه قد ونيم قد برد.
زن خانه وقتي بسته هاي غذا و پول را ديد شروع کرد به بدگويي از همسرش و گفت: " اي کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردي بودند.
شوهر من آهنگري بود ، که از روي بي عقلي دست راست ونصف صورتش را در يک حادثه در کارگاه آهنگري از دست داد و مدتي بعد از سوختگي عليل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتي هنوز مريض و بي حال بود چندين بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولي به جاي اينکه دوباره سر کار آهنگري برود مي‌گفت که ديگر با اين بدنش چنين کاري از او ساخته نيست و تصميم دارد سراغ کار ديگر برود.


 

من هم که ديدم او ديگر به درد ما نمي‌خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بيرون انداختيم تا لا اقل خرج اضافي او را تحمل نکنيم.
با رفتن او ، بقيه هم وقتي فهميدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما اين بسته هاي غذا و پول را برايمان آورديد ما به شدت به آنها نياز داشتيم.
اي کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!


 

شيوانا تبسمي کرد وگفت : حقيقتش من اين بسته ها را نفرستادم . يک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اينها را به شما بدهم و ببينم حالتان خوب هست يا نه !!؟ همين!
شيوانا اين را گفت و از زن خداحافظي کرد تا برود.
در آخرين لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستي يادم رفت بگويم که دست راست و نصف صورت اين فروشنده دوره گردهم سوخته بود!!!