چرا مادرمان را دوست داریم...
و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی میکنیم
توی گوششان میگوییم سیب می خوام،
با صدای بلند میگویند منیر خانوم بی زحمت
چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند،
یک بخاری بلند می شود
که آدم دلش می خواهد
چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد
كه فلان كار را كه بايد فردا
در مدرسه تحويل دهيم يادمان رفته،
يك تشر خودش هم پابه
پايمان زحمت ميكشد
چون وسط سریالهای ملودرام گریه میکنند ...
چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر،
تمام فکرو ذکرش این است که
مبادا فروشندگان بی انصاف
سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند
کنکور پابه پای ما کم میخوابد اما کسی
نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند ...
به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما،
گریه میکند
و نذر می کند و پوتینهایمان
را در هر مرخصی واکس میزند ...
چون وقتي شب عروسي ما داماد ازش
خداحافظي ميكند با
چشماني پر از اشك سفارشمان را ميكند
یک لیوان آب به دستش می دهیم
یک طوری تشکر می کند
که واقعا باور میکنیم شاخ قول شکاندهایم ...
و پنج دقيقۀ بعد در حاليكه
عينكش به چشمش است ميپرسد:
چون هیچوقت یادشان نمیرود که از کدام غذا
بدمان میآید و عاشق كدام غذاييم ،
حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و
قرار است ناهار را با هم بخوریم
چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است
كه واي بچم خسته شد بسكه مريض داري كرد ...
و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش
رو براي هزارمين بار ميشكنيم،
چند روز بعد همه رو از دلش ميريزه بيرون



