گاهی چه دلتنگیم از لحظاتمان و در آن لحظه ها تنهایی بیداد می کند.

و در این بین حتی نزدیک ترین کس زندگیت تو را نمی فهمد.

در آن لحظه چه باید کرد ؟به کجا پناه برد؟وبه کدامین ریسمان چنگ زد

تا جایی را بیابی تا خود را فرو ریزی از این همه ناملایمتی.ا

یمان قلبی کمکت می کند اما گاهی دوست داری کسی پیدا شود به تو گوش دهد .

از خودت و دلتنگی هایت برایش بگویی و دست پر مهری بر سرت بکشد.

با صدای گرمی به تو بگوید تو را می فهمد و با ذره رذه وجودش دردت را احساس می کند.

کاش ما انسانها یه همچین شخصی را کنار خود داشتیم.

کسی که بی قضاوت تو را دوست داشته باشد.

ما به جایی می رسیم که کسی نیست تا دردمان را بفهمد

 و حتی تلاشی هم برای فهمیدن آن هم نخواهند کرد.

آری ما هر کداممان حول مرکز زندگی خویش هستیم

و خود باید به تنهایی به دغدغه هایمان پاسخ گوییم و ...

این چه غم انگیز است.